فصل ۳۷ رمان عطر نفس های تو
رمان
رمان و داستان های عاشقانه
مرگ دایه ٬ بیماری مادر ٬ و سفر پدر به هندوستان به قصد توسعه ی تجارت باعث شد که مهتا مدتی به خانه ی ما بیاید . حالا او سر دومی داشت که نامش را پرهام گذاشته بودند. تازگی ها دایی خشایار همسری اختیار کرده بود ٬ زنی بیوه و با اصل و نسب که به واسطه ی خاله ملوک با یگدیگر آشنا شده بودند. عصر یک روز بهاری خانواده ی دایی جمشید همراه یاسر و سروناز و دایی خشایار و همسرش فیروزه در خانه ما جمع شدند.قصد آنها احوال پرسی از مادر و زمان برگشت پدر از مسافرت بود . حالا مدت ها بود که جای خالی دایه در جمع ما احساس می شد . کار های دایه را مستخدمی تازه و جوان به نام رباب به عهده داشت . بعد از صرف شام همگی کنار هم نشسته بودیم و در مورد وقایع روز سخن می گفتیم که بحث ازدواج به میان آمد . فیروزه خانم از مادر پرسید : اختر جان دیبا چند سال دارد ؟ مادر با شرم پاسخ داد : چند وقت دیگر ۳۱ ساله می شود . فیروزه نگاهی به من افکند : اصلا به ظاهرش نمی خورد . با شوخی گفتم : حتما به ۵۰ ساله ها می مانم . فیروزه گفت : نه من فکر می کردم بیست و پنج ٬ شش سال داشته باشی . بعد مکثی کرد و پرسید : فرانسوی هم می دانی درست است ؟ مهتا به جای من پاسخ داد : بله حتی تدریس هم می کند ٬ می دانستید ؟ به به . چه عالی ! حتما در خیابان پهلوی ؟ بله اما شما از کجا می دانید ؟ عزیزم از دایی ات پرسیده بودم . فیروزه مشغول صحبت با مادر و شد و من از جا برخاستم و پیش سروناز فرزند کوچک مهوش رفتم . در حالی که بچه را در آغوش می گرفتم از دور جمع زن دایی ها و مادر را در نظر گرفتم . نمی دانم مادر چه می گفت که فیروزه با تاسف مرا می نگریست . فقط شنیدم مادر به فیروزه گفت : خودتان می دانید . صاحب اختیارید . حرف مارا که قبول ندارد . ساعتی بعد مهمان ها مشغول صرف میوه بودند که فیروزه به آرامی از روی مبل برخاست و به طرف من امد : دیبا جان حوصله داری کمی در این هوای بهاری با هم قدم بزنیم و صحبتی کنیم ؟ همراه فیروزه به حیاز رفتم و کمی با هم قدم زدیم . در آخر روی نیمکت کهنه ی ته باغ نشستیم . فیروزه حرف را به آموزشگاه و تدریس کشاند و بعد با حالت مادرانه ای به من چشم دوخت . دیبا جان تو مثل دخترم هستی . من دختری هم سن و سال تو دارم . ۱۴ سالی می شود که در لندن مقیم است . دو تا نوه هم دارم . با این که از من دورند ٬ خیالم راحت است . می دانم دخترم در کنار همسر و بچه هایش هر کجا که باششد خوش خواهد بود ٬ زیرا تنهایی است که آرامش انسان را می گیرد . بعد کمی خاطره از همسرو دخترش تعریف کرد و سپس گفت : دخترم من از زندگی گذشته ی تو که به دست احمئئ از هم پاشید اطلاع دارم . من درد تو و مادرت را خوب درک می کنم . اما گذشته ها گذشته . از حالا به بعد برای تو ازرش دارد . اما چه حیف که لحظه ها مثل برق می گذرد و عمر آدمی رو به اتمام می رود . من در این شکست تو را مقصر نمی دانم. حتی آقا خشایار هم بار ها احمد را لعن و نفرین کرده است . اما با این حرف ها که دردی دوا نمی شود . منظورتان چیست ؟ منظورم این است که تو باید به فکر مادرت باشی . می دانی هر مادری آرزو دارد دختر و پسرش خوشبخت شوند. من اختر خانم را مثل خواهرم دوست دارم . همین طور تو و پدرت را . شما خانواده ی اصیل و یا آبرویی هستید . حیف نیست به خاطر یک تجربه ی تلخ که ۱۲ سال پیش اتفاق افتاده است خود را از طمع شیرین ازدواج محروم کنی ؟ با لحنی شاکی گفتم : درست می گویید اما من به خاطر گذشته ام مجرد نمانده ام . از همان دوران جوانی ام آرزو داشتم همسرم را خودم انتخاب کنم و دلیل تنهایی ام همین است . چون کسی را که باب دلم باشد نمی یابم . فیروزه خنده ای کرد و گفت : شاید از فضولی یک تازه وارد خوشت نیاید اما من همسری شایسته برای تو در نظر گرفته ام . امیدوارم حرفم را زمین نگذاری . چون در سن و سالی نیستی که مجبورت کنند . با تعجب پرسیدم : از این همه حرف فقط فصدتان این بود که ..... نگذاشت حرفم به پایان برسد و ادامه داد : دخترم من هیچ قصد بدی ندارم . حالا گوش کن . می توانی دست کم به حرف هایم گوش کنی . حتی اگر به پای عمل هم نرسد . بگویید سراپا گوشم شما می توانید خیلی راحت مسئله را مطرح کنید و این همه حاشیه نروید . خب دلیل حاشیه روی من این بود که تا به حال با تو در مورد چنین مسئله ای صحبت نکرده بودم و روحیه ات را نمی شناختم . اما مثل این که به قول خودت بهتر بود از همان اول مسئله را طور دیگری عنوان می کنم . دیبا جان من برادری دارم که مثل تو زخم خورده ی طلاق است او پزشکی معروف و محترم است . همسرش سال ها پیش او را رها کرد و با پسر عمویش به خارج از کشور فرار کرد . برادم تا کنون تن به ازدواج نداده . آخر دختر شش ماهه داشت که جانش به او بسته بود . اما حالا که فرزندش ۸ سال دارد و می تواند به راحتی بد و خوب را تشخیص دهد ٬ به فکر ازدواج مجدد افتاده . من تو را پیشنهاد کردم و برادرم هم استقبال کرد . دیباجان امیدوارم تو هم قبول کنی . با خنده ای عصبی گفتم : فیروزه خانم شما چطور توانستید من را به برادرتان پیشنهاد دهید ؟ و او چطور کسی را که ندیده است قبول کرد ؟ مگر می شود عصر حجر ازدواج کرد ؟ فیروزه خنده ای کرد و گفت : اشتباه نکن . او تو را دیده است . یک بار که با هم از خیابان پهلوی عبور می کردیم تو را که قصد سوار شدن به ماشینت را داشتی دیدیم . برادرم در نگاه اول از تو خوشش امد . حالا من امده ام پا درمیانی کنم که اگر خدا بخواهد این وصلت را صورت دهم . مهرداد مرد با کمالاتی است . به خدا پشیمان نمی شوی . من به تو قول می دهم با ورود او به زندگی ات تمام لحظه های تنهایی به سر می آید . خب عزیزم برگردیم تو . هوا کمی خنک است . می خواستم همان لحظه جواب رد را بدهم اما این اهانتی بود که تربیت خانوادگی ام را زیر سوال می برد . هردو آرام به جمع پیوستیم . مادر با شادی نگاهم می کرد . آنقدر عصبانی بودم که دلم می خواست سرش فریاد بکشم . چرا شخصیت مرا به درجه ای رسانده بود که یک غریبه می توانست برایم تعیین تکلیف کند . چرا همه جا با نگاه حسرت امیزش مرا تا سر حد جنون رنج می داد ؟ ببا اخمی غلیظ ککنار دست مادر نشستم .می خواستم همان لحظه پاسخم را بدهم . میوه ای برداشتم و مشغول پوست کندن ان شدم . کاش همین حالا سوالش را مطرح می کرد . دوباره یاد ۱۴ سال پیش افتادم . زمانی که در ۱۶ سالگی رو به رویش ایستادم و نظرم را در مورد تورج اعلام کرده بودم .اما این بار مثل آن سال های گذشته نبود . دیگر من سی سال داشتم . می توانستم به مادر حالی کنم که هیچ تصمیم برای ازدواج ندارم . مهتا در حالی که پرهام را در آغوش داشت کنارم نشست . خب تنبل خانم موضوع صحبتتان با فیروزه چه بود که آنقدر طول کشید ؟ با ناراحتی گفتم : بس کن مهتا حوصله ی شوخی ندارم . مادر نگاهی به من کرد و گفت : چرا حوصله نداری ؟ مادر شما مرا انقدر بدبخت می دانید که سفره غمم را برای همه می کشایید ؟ آخهر چه لوزمی داشت که به فیروزه بگویید که من قصد ازدواج دارم و از او برایم شوهری گدایی کنید ؟ چرا ؟ جوابم را بدهید . چرا تا کسی می پرسد دیبا چند سال دارد با خجالت جواب می دهید ؟ چرا مادر ؟ مادر با حالتی عصبی به صورتش کوفت : چه می گویی دیبا ؟ من کی سفره ی غمت را پیش فیروزه گشودم ؟ من حتی کلامی از شوهر کردن و شوهر نکردن تو با او سخنی نگفتم . دختر مگر دیوانه شده ای ؟ پس امشب این ماجرا و نصیحت فیروزه چه بود ؟ دختر به خدا اگر من چیزی به او گفته باشم . مهتا درحالی که پرهام را دست گوهر می داد میان حرفمان دوید : بس کن دیبا خجالت بکش . این چه طرز صحبت با مادر است ؟ مراعات حالش را بکن و صدایت را پایین بیار . با شرمندگی به مهتا گفتم : پس تو بگو جریان از چه قرار است ؟ آرام باش دیبا . من خودم شاهد بودم که فیروزه سر حرف را باز کرد و جریان را با مادر درمیان گذاشت . مادر هم جواب داد : من نمی دانم . دیبا بچه نیست . باید خودش تصمیم بگیرد . اما فیروزه باز اصرار کرد . آخر سر مادر گفت : خودتان مطرح کنید . حرف ما را قبول ندارد . حالا دیبا خانم قیافه ی حق به جانب نگیر . بگو ببینم نظرت چیست . با عصبانیت بلند شدم .من نتوانستم همان لحظه جوابش را بدهم ولی حالا اعلام می کنم . نه . مهتا رنگ از رویش پرید : آخر چرا دیبا ؟ چون دوست ندارم زن مردی شوم که بچه اش را یدک می کشد . مادر با ناراحتی عرق پشت لبش را پاک کرد : بچه دار بودنش را بهانه نکن . چون این مسئله باعث رنجش تو نیست . بگو اصلا نمی خواهی ازدواج کنی . با چشمانی خشمگین به مادر نگریستم : بله . بدانید قصد ازدواج ندارم . درست حدس زده اید و دوست ندارم دیگر حرفی در این باره بشنوم . فردا صبح جوابم را به فیروزه بدهید . *********** آن روز اعصابم به کلی خورد بود . ماکان سری به ما نمی زد . دلم برایش تنگ شده بود و این دلتنگی را به شکل های نختلف نشان می دادم . بهانه گیر شده بودم و دائم احساس کسالت می کردم . مادر کمتر با من سخن می گفت . به همین دلیل در خانه تنهای تنها شده بودم . چند روزی بیشتر به بازگشت پدر نمانده بود . آمدنش من را از کسالت بیرون می اورد و بهانه ای برای دیدار مجدد ماکان می شد . روز ها سر کلاس سعی می کردم تمام حواسم را به تدریس جمع کنم . اما هر از گاهی فکرم به دور دست ها پرواز می کرد . فیروزه درست می گفت : عمر مثل برق می گذشت . تازگی ها چند تار موی سفید لا به لای موهایم به چشم می خورد که انها را درمیان انبوه مو هایم پنهان می کردم . شب ورود پدر فرا رسید . همراه ناصرخان و مهتا به استقبالش رفتیم . زمان دیدار پدر مرا به سینه فشرد و گفت : چظوری ته تغاری بابا ؟ دلم برایت تنگ شده بود . مهمان ها همه آمده بودند. چشمم به در بود که هر لحظه ماکان وارد شود . پس چرا نمی آمد ؟ دلهره ای عجیب بر جانم افتاد . چقدر این دلهره جانکاه بود . منتظر بودم در حالی که در انتظارش می سوختم ٬ ورودش آبی شود بر آتش جانم . بی توجهی او دوباره مرا عاشق کرده بود . دیگر از دیدنش ناامید شدم . گوشه ای نشستم و به عجایبی که پدر در سفر هند به چشم خود دیده بود گوش سپردم . ناگهان باقر ٬ پسر مرضیه وارد شد و ورود ماکان را به اطلاع پدر رساند . آه خدای من ٬ سپاس گزارم . چه خوب شد که بار دیگر او را می بینم. پدر به استقبالش شتافت و روی هم را بوسیدند و بعد از احوال پرسی اش با دایی ها و بقیه کنار پدر برایش جایی باز کردند . از ذوق دیدار ماکان لبخند بر لبانم ظاهر شد . دلم رخت عزا را از تن به در کرد و دوباره شادی به خانه ی کوچک قلبم راه یافت . چقدر دوباره این نگاه های گرم برایم جذاب و دوست داشتنی بود . حالا بر خلاف چندی قبل تپش های قلبم نوید عاشقی می داد . از زیر چشم نگاهی بر من افکند . با لبخند پاسخش را دادم . دوباره دیبای گذشته شده بودم . شاید همانی که ماکان می خواست . همه از تغییر یکباره ی من متعجب بودند . طن دایی طاهره به شووخی گفت : چه شده دیبا خانم ؟ گل از گلت شکفته . تا یک ساعت پیش احساس می کردم گرفته ای . اما حالا ..... با لکنت گفتم : نه زن دایی جان کمی سرم درد می کرد اما بعد از خوردن قرص و یک استکان چای حالم بهتر شد . ماکان حرف هایم را شنید . سرش را با اطمینان بالا نگه داشت و به چشمانم خیره شد . می دانست آمدنش باعث خوشحالی ام شده است . از ترس این که مبادا نگاه بی پروایش راز درونم را به دیگران بفهماند از جا برخاستم و به بهانه ای اتاق را ترک کردم . چرا ماکان اصلا مراعات نمی کند ؟ اگر پدر از حرکات و حالاتش بویی ببرد چه ؟ خدایا کمکم کن تا مشتم پیش آقاجان باز نشود و عاشقی ام بر ملا نگردد . زمان صرف شام فرا رسید . ماکان با فاصله ی نه چندان دوری از من نشسته بود . بوی عطرش مرا به یاد ۱۴ سال پیش انداخت ٬ یاد همان روزی که زیر درخت نارون برای اولین بار به من ابراز عشق کرد . باز هم مثل آن روز ها اشتهایم را از دست داده بودم . اما ماکان با کمال آرامش غذایش را صرف می کرد . زمان تشکر از مادر گفت : مدتی بود با این آسودگی خیال غذا نخورده بودم . اما امشب با آرامش این دست پخت لذیذ را خوردم . مادر خنده ای کرد و گفت :جای تشکر نیست . نوش جانتان . اگر این طور است که می گویید هر شب تشریف بیارید اینجا . پدر در حالی که دست هایش را با دستمال پاک می کرد گفت : چرا ماکان جان ؟ چرا آرامش نداری ؟ ماکان به شوخی گفت : بهادرخان عزیز چون مجردی آرامش را از آدم می گیرد . همه خندیدند . فیروزه خانم گفت : خب سرهنگ این که مشکلی نیست ٬ زن بگیرید تا چراغ خانه تان روشن شود . چرا معطلید ؟ ماکان گفت : شما کسی را سراغ دارید ؟ والله من که از دوستان خیری ندیدم . شاید بتوانم به شما خانم ها امید ببندم تا مگر شما بگردید و ... سپس با نگاهی به سمت من ادامه داد : برایم همسری مناسب انتخاب کنید . از نگاه بی جایش سرخ شدم . مهتا دقیقا مرا زیر نظر داشت و لبخندی از سر رضایت تحویل من داد . زمان رفتن ماکان فرا رسید . پدر سوغاتی وی را که چند مجسمه ی بسیار ظریف ساخته شده از عاج فیل بود ٬ به او تقدیم کرد : سرهنگ امیدوارم این بار که به دیدنت می آیم این ها را روی شومینه ی سنگی ات گذاشته باشی . فکر می کنم فقط مناسب آنجا هستند . ماکان پاسخ داد : باشد دوست عزیز . و سپس افزود : راستی بهادرخان خیلی وقت است که به دیدنم نیامده اید . درست نمی گویم ؟ چرا اما تا تو زن نگیری به خانه ات نمی آیم . دست بردار مرد . از شوخی بگذر . بعد در حالی که از جا بر می خاست ٬ رو به جمع کرد و گفت : خانم ها آقایان همگی همین آخر هفته شام منزل من دعوت هستید . مادر و بقیه ی زن ها لب به اعتراض گشودند . زیرا نمی خواستند با نبود کدبانویی در خانه ٬ او به زحمت بیندازند . اما ماکان با اعتراض گفت : این چه حرفی است ؟ اگر زن ندارم خدمتکار پیری دارم که آشپز و مدیر خانه است . دوست دارم یک بار هم بهادر خان و بقیه دوستان با خانواده به منزل من بیایند . باور کنید هر بار که بهادرخان عزیز بدون و خانواده اش به خانه ام می آید واقعا از دستش دلگیر می شوم . ماکان رفت و من با خوشحالی شبم را به صبح رساندم . پدر همیشه تنهایی به مهمانی های ماکان می رفت .چون او غالبا از آقایان دعوت به عمل می آورد و در مجالسش کمتر زنی دیده می شد . صبح روز بعد به آموزشگاه رفتم . از چند قبل با آقای پژوهش قرار گذاشته بودم که آن روز از یتیم خانه دیدن کنیم . من با توافق پدر و مادر تصمیم گرفته بودم که تمام حقوقم را به دست موسسه ی یتیمان بسپارم . چون به آن نیاز نداشتم . کلاس که به اتمام رسید در حالی که به سمت در دفتر می رفتم صدای پژوهش توجهم را جلب کرد . خانم زندی کجا می روید ؟ من در ماشین منتظرتان هستم . با خنده گفتم : من می روم مانتویم را بپوشم . درضمن من با ماشین خودم می آیم . نه خواهش می کنم امروز با ماشین من بیایید . قول می دهم بعد از دیدار بچه ها شما را به ماشیتان برسانم .موافقید ؟ باشد . مسئله ای نیست . قبل از سوار شدن لباس ها و هدیه هایی را که برای بچه های یتیم گرفته بودم از صندلی عقب ماشینم به ماشین او انتقال دادم . در طول راه پژوهش با آبی بیکران نگاهش مرا زیر نظر گرفته بود . به محل مورد نظر رسیدیم . ساختمانی قدیمی بود دارای حیاطی بزرگ با درختانی سر به فلک کشیده . اتاق ها در راهروی طویل و باریک رو به روی هم واقع شده بودند . پرسیدم : بچه ها کجا هستند ؟ در سالن غذاخوری مشغول صرف غذا هستند . می خواهم اتاق ها را ببیننم اشکالی ندارد ؟ نه اگر مایلید می توانید ببینید . وارد یکی از اتاق ها شدم . کف ان را موکتی رنگ و رو رفته پوشانده بود و پنجره اش از سطح زمین بسیار فاصله داشت . نور ضعیفی که از پنجره به اتاق می رسید ٬ فضای غم انگیزی ایجاد کرده بود . بچه ها در این اتاق بدون امکانات بهداشتی و رفاهی سر می کنند ؟ اینجا حتی از نور کافی هم برخوردار نیست . با سر پاسخ داد : بله . اما چرا ؟ چون با کمبود بوجه مواجهیم . این موسسه خصوصی است یعنی زیر نظر شخص خودم و با کمک مردم خیر اداره می شود . اما به اندازه ی وسع مالی مان امکانات در ختیار بچه ها می گذاریم . باید بگویم عمدا پنجره ها را در سطح بالایی ساخته ایم زیرا بعضی بچه ها چند بار شبانه فرار کرده اند و ما مجبور به ایجاد تغییر تحول در شکل بنا شدیم . حتی همانظور که می بینید پشت آنها نرده هم وصل کرده ایم . خدای من دلم برای آنها می سوزد . خواهش می کنم احساساتی برخورد نکنید . از گوشه ی خیابان ماندن که برایشان بهتر است . این را قبول دارید ؟ درحالی که از شدت ناراحتی اشک در چشمانم حلقه زده بود گفتم : بله درست است . اما من دلم می خواهد برایشان تختخواب و لباس نو تهیه کنم .من در تمام طول زندگی ام عاشق بچه ها بودم . آقای پژوهش دستمالی از جیبش بیرون آورد تا اشک هایم را پاک کنم و دستور داد سلیمان برود و هدایای بچه ها را تقسیم کند . هر دو از عمارت خارج شدیم : آقای پژوهش می شود سرپرستی یکی از آنها را به من بدهید ؟ با تعجب به من نگاهی کرد : چه عرض کنم . کار شما بسیار پسندیده است . اما مشکل اینجاست که بچه ها به این محیط عادت کرده اند . ما تا به حال هیچ کدامشان را واگذار نکرده ایم . زیرا نمی توانیم از بین این همه نگاه محزون یکی را انتخاب کنیم . هنگام سوار شده در ماشین را برایم گشود . هنوز حالم سرجایش نیامده بود . دیدن محیط زندگی بچه ها با ان چهره های معصوم و دوست داشتنی از ذهنم پاک نشده بود . چقدر بین ما و این بچه ها فاصله بود . با خود تصمیم گرفتم تا اخر عمر به این قشر از جامعه کمک کنم . در تصمیم خود غرق بودم که خنده اش مرا به خود اورد : خانم زندی موافقید امروز ناهار را با من صرف کنید ؟ نه متشکرم در خانه منتظرم هستند . حواهش می کنم . می خواهم راجع به مسئله ی مهمی با شما صحبت کنم . قول می دهم به مجرد این که ناهار صرف شد ! حرف های من هم به اتمام برسد . زیاد معطلتان نمی کنم . بلاجبار قبول کردم . اگرچه مصاحبت با مردی مثل او دلشادم می کرد . پرگویی هایش سرم را به درد می اورد . روحیه اش شبیه پسر بچه های شیطان بود . در تمام مدت دو سالی که با هم هماکر بودیم لحظه ای او را اخم الود و گرفته ندیده بودم . همیشه روحیه اش مورد پسند خانم آویش و آقای سعیدی بود .لباس هایش صاف و اتو کشیده بود و بیشتر از رنگ های روشن استفاده می کرد . معلوم می شد در خانواده ای منضبط و اصیل به دنیا آمده است . * * * ادامه دارد

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم
آرشيو وبلاگ
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان رمان صورتی و آدرس www.romanha.loxblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 8
بازدید هفته : 13
بازدید ماه : 13
بازدید کل : 9213
تعداد مطالب : 60
تعداد نظرات : 21
تعداد آنلاین : 1

لينك باكس هوشمند مهر،افزایش بازدید،لینک باکس،افزایش امار،مهر باکس
سیستم افزایش آمار هوشمند مجیک
سیستم جامع افزایش بازدید پردیس باکس
افزایش آمار
لینک باکس هوشمند ام دی پارس