رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی, :: 10:59 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
مرگ دایه ٬ بیماری مادر ٬ و سفر پدر به هندوستان به قصد توسعه ی تجارت باعث شد که مهتا مدتی به خانه ی ما بیاید . حالا او سر دومی داشت که نامش را پرهام گذاشته بودند. تازگی ها دایی خشایار همسری اختیار کرده بود ٬ زنی بیوه و با اصل و نسب که به واسطه ی خاله ملوک با یگدیگر آشنا شده بودند. عصر یک روز بهاری خانواده ی دایی جمشید همراه یاسر و سروناز و دایی خشایار و همسرش فیروزه در خانه ما جمع شدند.قصد آنها احوال پرسی از مادر و زمان برگشت پدر از مسافرت بود . حالا مدت ها بود که جای خالی دایه در جمع ما احساس می شد . کار های دایه را مستخدمی تازه و جوان به نام رباب به عهده داشت .
بعد از صرف شام همگی کنار هم نشسته بودیم و در مورد وقایع روز سخن می گفتیم که بحث ازدواج به میان آمد . فیروزه خانم از مادر پرسید : اختر جان دیبا چند سال دارد ؟
مادر با شرم پاسخ داد : چند وقت دیگر ۳۱ ساله می شود .
فیروزه نگاهی به من افکند : اصلا به ظاهرش نمی خورد .
با شوخی گفتم : حتما به ۵۰ ساله ها می مانم .
فیروزه گفت : نه من فکر می کردم بیست و پنج ٬ شش سال داشته باشی . بعد مکثی کرد و پرسید : فرانسوی هم می دانی درست است ؟
مهتا به جای من پاسخ داد : بله حتی تدریس هم می کند ٬ می دانستید ؟
به به . چه عالی ! حتما در خیابان پهلوی ؟
بله اما شما از کجا می دانید ؟
عزیزم از دایی ات پرسیده بودم .
فیروزه مشغول صحبت با مادر و شد و من از جا برخاستم و پیش سروناز فرزند کوچک مهوش رفتم . در حالی که بچه را در آغوش می گرفتم از دور جمع زن دایی ها و مادر را در نظر گرفتم . نمی دانم مادر چه می گفت که فیروزه با تاسف مرا می نگریست . فقط شنیدم مادر به فیروزه گفت : خودتان می دانید . صاحب اختیارید . حرف مارا که قبول ندارد .
ساعتی بعد مهمان ها مشغول صرف میوه بودند که فیروزه به آرامی از روی مبل برخاست و به طرف من امد : دیبا جان حوصله داری کمی در این هوای بهاری با هم قدم بزنیم و صحبتی کنیم ؟
همراه فیروزه به حیاز رفتم و کمی با هم قدم زدیم . در آخر روی نیمکت کهنه ی ته باغ نشستیم . فیروزه حرف را به آموزشگاه و تدریس کشاند و بعد با حالت مادرانه ای به من چشم دوخت .
دیبا جان تو مثل دخترم هستی . من دختری هم سن و سال تو دارم . ۱۴ سالی می شود که در لندن مقیم است . دو تا نوه هم دارم . با این که از من دورند ٬ خیالم راحت است . می دانم دخترم در کنار همسر و بچه هایش هر کجا که باششد خوش خواهد بود ٬ زیرا تنهایی است که آرامش انسان را می گیرد . بعد کمی خاطره از همسرو دخترش تعریف کرد و سپس گفت : دخترم من از زندگی گذشته ی تو که به دست احمئئ از هم پاشید اطلاع دارم . من درد تو و مادرت را خوب درک می کنم . اما گذشته ها گذشته . از حالا به بعد برای تو ازرش دارد . اما چه حیف که لحظه ها مثل برق می گذرد و عمر آدمی رو به اتمام می رود . من در این شکست تو را مقصر نمی دانم. حتی آقا خشایار هم بار ها احمد را لعن و نفرین کرده است . اما با این حرف ها که دردی دوا نمی شود .
منظورتان چیست ؟
منظورم این است که تو باید به فکر مادرت باشی . می دانی هر مادری آرزو دارد دختر و پسرش خوشبخت شوند. من اختر خانم را مثل خواهرم دوست دارم . همین طور تو و پدرت را . شما خانواده ی اصیل و یا آبرویی هستید . حیف نیست به خاطر یک تجربه ی تلخ که ۱۲ سال پیش اتفاق افتاده است خود را از طمع شیرین ازدواج محروم کنی ؟
با لحنی شاکی گفتم : درست می گویید اما من به خاطر گذشته ام مجرد نمانده ام . از همان دوران جوانی ام آرزو داشتم همسرم را خودم انتخاب کنم و دلیل تنهایی ام همین است . چون کسی را که باب دلم باشد نمی یابم .
فیروزه خنده ای کرد و گفت : شاید از فضولی یک تازه وارد خوشت نیاید اما من همسری شایسته برای تو در نظر گرفته ام . امیدوارم حرفم را زمین نگذاری . چون در سن و سالی نیستی که مجبورت کنند .
با تعجب پرسیدم : از این همه حرف فقط فصدتان این بود که .....
نگذاشت حرفم به پایان برسد و ادامه داد : دخترم من هیچ قصد بدی ندارم . حالا گوش کن . می توانی دست کم به حرف هایم گوش کنی . حتی اگر به پای عمل هم نرسد .
بگویید سراپا گوشم شما می توانید خیلی راحت مسئله را مطرح کنید و این همه حاشیه نروید .
خب دلیل حاشیه روی من این بود که تا به حال با تو در مورد چنین مسئله ای صحبت نکرده بودم و روحیه ات را نمی شناختم . اما مثل این که به قول خودت بهتر بود از همان اول مسئله را طور دیگری عنوان می کنم . دیبا جان من برادری دارم که مثل تو زخم خورده ی طلاق است او پزشکی معروف و محترم است . همسرش سال ها پیش او را رها کرد و با پسر عمویش به خارج از کشور فرار کرد . برادم تا کنون تن به ازدواج نداده . آخر دختر شش ماهه داشت که جانش به او بسته بود . اما حالا که فرزندش ۸ سال دارد و می تواند به راحتی بد و خوب را تشخیص دهد ٬ به فکر ازدواج مجدد افتاده . من تو را پیشنهاد کردم و برادرم هم استقبال کرد . دیباجان امیدوارم تو هم قبول کنی .
با خنده ای عصبی گفتم : فیروزه خانم شما چطور توانستید من را به برادرتان پیشنهاد دهید ؟ و او چطور کسی را که ندیده است قبول کرد ؟ مگر می شود عصر حجر ازدواج کرد ؟
فیروزه خنده ای کرد و گفت : اشتباه نکن . او تو را دیده است . یک بار که با هم از خیابان پهلوی عبور می کردیم تو را که قصد سوار شدن به ماشینت را داشتی دیدیم . برادرم در نگاه اول از تو خوشش امد . حالا من امده ام پا درمیانی کنم که اگر خدا بخواهد این وصلت را صورت دهم . مهرداد مرد با کمالاتی است . به خدا پشیمان نمی شوی . من به تو قول می دهم با ورود او به زندگی ات تمام لحظه های تنهایی به سر می آید . خب عزیزم برگردیم تو . هوا کمی خنک است .
می خواستم همان لحظه جواب رد را بدهم اما این اهانتی بود که تربیت خانوادگی ام را زیر سوال می برد . هردو آرام به جمع پیوستیم . مادر با شادی نگاهم می کرد . آنقدر عصبانی بودم که دلم می خواست سرش فریاد بکشم . چرا شخصیت مرا به درجه ای رسانده بود که یک غریبه می توانست برایم تعیین تکلیف کند . چرا همه جا با نگاه حسرت امیزش مرا تا سر حد جنون رنج می داد ؟ ببا اخمی غلیظ ککنار دست مادر نشستم .می خواستم همان لحظه پاسخم را بدهم . میوه ای برداشتم و مشغول پوست کندن ان شدم . کاش همین حالا سوالش را مطرح می کرد . دوباره یاد ۱۴ سال پیش افتادم . زمانی که در ۱۶ سالگی رو به رویش ایستادم و نظرم را در مورد تورج اعلام کرده بودم .اما این بار مثل آن سال های گذشته نبود . دیگر من سی سال داشتم . می توانستم به مادر حالی کنم که هیچ تصمیم برای ازدواج ندارم .
مهتا در حالی که پرهام را در آغوش داشت کنارم نشست . خب تنبل خانم موضوع صحبتتان با فیروزه چه بود که آنقدر طول کشید ؟
با ناراحتی گفتم : بس کن مهتا حوصله ی شوخی ندارم .
مادر نگاهی به من کرد و گفت : چرا حوصله نداری ؟
مادر شما مرا انقدر بدبخت می دانید که سفره غمم را برای همه می کشایید ؟ آخهر چه لوزمی داشت که به فیروزه بگویید که من قصد ازدواج دارم و از او برایم شوهری گدایی کنید ؟ چرا ؟ جوابم را بدهید . چرا تا کسی می پرسد دیبا چند سال دارد با خجالت جواب می دهید ؟ چرا مادر ؟
مادر با حالتی عصبی به صورتش کوفت : چه می گویی دیبا ؟ من کی سفره ی غمت را پیش فیروزه گشودم ؟ من حتی کلامی از شوهر کردن و شوهر نکردن تو با او سخنی نگفتم . دختر مگر دیوانه شده ای ؟
پس امشب این ماجرا و نصیحت فیروزه چه بود ؟
دختر به خدا اگر من چیزی به او گفته باشم .
مهتا درحالی که پرهام را دست گوهر می داد میان حرفمان دوید : بس کن دیبا خجالت بکش . این چه طرز صحبت با مادر است ؟ مراعات حالش را بکن و صدایت را پایین بیار .
با شرمندگی به مهتا گفتم : پس تو بگو جریان از چه قرار است ؟
آرام باش دیبا . من خودم شاهد بودم که فیروزه سر حرف را باز کرد و جریان را با مادر درمیان گذاشت . مادر هم جواب داد : من نمی دانم . دیبا بچه نیست . باید خودش تصمیم بگیرد . اما فیروزه باز اصرار کرد . آخر سر مادر گفت : خودتان مطرح کنید . حرف ما را قبول ندارد . حالا دیبا خانم قیافه ی حق به جانب نگیر . بگو ببینم نظرت چیست .
با عصبانیت بلند شدم .من نتوانستم همان لحظه جوابش را بدهم ولی حالا اعلام می کنم . نه .
مهتا رنگ از رویش پرید : آخر چرا دیبا ؟
چون دوست ندارم زن مردی شوم که بچه اش را یدک می کشد .
مادر با ناراحتی عرق پشت لبش را پاک کرد : بچه دار بودنش را بهانه نکن . چون این مسئله باعث رنجش تو نیست . بگو اصلا نمی خواهی ازدواج کنی .
با چشمانی خشمگین به مادر نگریستم : بله . بدانید قصد ازدواج ندارم . درست حدس زده اید و دوست ندارم دیگر حرفی در این باره بشنوم . فردا صبح جوابم را به فیروزه بدهید .
***********
آن روز اعصابم به کلی خورد بود . ماکان سری به ما نمی زد . دلم برایش تنگ شده بود و این دلتنگی را به شکل های نختلف نشان می دادم . بهانه گیر شده بودم و دائم احساس کسالت می کردم . مادر کمتر با من سخن می گفت . به همین دلیل در خانه تنهای تنها شده بودم .
چند روزی بیشتر به بازگشت پدر نمانده بود . آمدنش من را از کسالت بیرون می اورد و بهانه ای برای دیدار مجدد ماکان می شد .
روز ها سر کلاس سعی می کردم تمام حواسم را به تدریس جمع کنم . اما هر از گاهی فکرم به دور دست ها پرواز می کرد . فیروزه درست می گفت : عمر مثل برق می گذشت . تازگی ها چند تار موی سفید لا به لای موهایم به چشم می خورد که انها را درمیان انبوه مو هایم پنهان می کردم .
شب ورود پدر فرا رسید . همراه ناصرخان و مهتا به استقبالش رفتیم .
زمان دیدار پدر مرا به سینه فشرد و گفت : چظوری ته تغاری بابا ؟ دلم برایت تنگ شده بود .
مهمان ها همه آمده بودند. چشمم به در بود که هر لحظه ماکان وارد شود . پس چرا نمی آمد ؟ دلهره ای عجیب بر جانم افتاد . چقدر این دلهره جانکاه بود . منتظر بودم در حالی که در انتظارش می سوختم ٬ ورودش آبی شود بر آتش جانم . بی توجهی او دوباره مرا عاشق کرده بود .
دیگر از دیدنش ناامید شدم . گوشه ای نشستم و به عجایبی که پدر در سفر هند به چشم خود دیده بود گوش سپردم . ناگهان باقر ٬ پسر مرضیه وارد شد و ورود ماکان را به اطلاع پدر رساند . آه خدای من ٬ سپاس گزارم . چه خوب شد که بار دیگر او را می بینم.
پدر به استقبالش شتافت و روی هم را بوسیدند و بعد از احوال پرسی اش با دایی ها و بقیه کنار پدر برایش جایی باز کردند .
از ذوق دیدار ماکان لبخند بر لبانم ظاهر شد . دلم رخت عزا را از تن به در کرد و دوباره شادی به خانه ی کوچک قلبم راه یافت . چقدر دوباره این نگاه های گرم برایم جذاب و دوست داشتنی بود . حالا بر خلاف چندی قبل تپش های قلبم نوید عاشقی می داد . از زیر چشم نگاهی بر من افکند . با لبخند پاسخش را دادم . دوباره دیبای گذشته شده بودم . شاید همانی که ماکان می خواست .
همه از تغییر یکباره ی من متعجب بودند . طن دایی طاهره به شووخی گفت : چه شده دیبا خانم ؟ گل از گلت شکفته . تا یک ساعت پیش احساس می کردم گرفته ای . اما حالا .....
با لکنت گفتم : نه زن دایی جان کمی سرم درد می کرد اما بعد از خوردن قرص و یک استکان چای حالم بهتر شد .
ماکان حرف هایم را شنید . سرش را با اطمینان بالا نگه داشت و به چشمانم خیره شد . می دانست آمدنش باعث خوشحالی ام شده است . از ترس این که مبادا نگاه بی پروایش راز درونم را به دیگران بفهماند از جا برخاستم و به بهانه ای اتاق را ترک کردم . چرا ماکان اصلا مراعات نمی کند ؟ اگر پدر از حرکات و حالاتش بویی ببرد چه ؟ خدایا کمکم کن تا مشتم پیش آقاجان باز نشود و عاشقی ام بر ملا نگردد .
زمان صرف شام فرا رسید . ماکان با فاصله ی نه چندان دوری از من نشسته بود . بوی عطرش مرا به یاد ۱۴ سال پیش انداخت ٬ یاد همان روزی که زیر درخت نارون برای اولین بار به من ابراز عشق کرد . باز هم مثل آن روز ها اشتهایم را از دست داده بودم . اما ماکان با کمال آرامش غذایش را صرف می کرد . زمان تشکر از مادر گفت : مدتی بود با این آسودگی خیال غذا نخورده بودم . اما امشب با آرامش این دست پخت لذیذ را خوردم .
مادر خنده ای کرد و گفت :جای تشکر نیست . نوش جانتان . اگر این طور است که می گویید هر شب تشریف بیارید اینجا .
پدر در حالی که دست هایش را با دستمال پاک می کرد گفت : چرا ماکان جان ؟ چرا آرامش نداری ؟
ماکان به شوخی گفت : بهادرخان عزیز چون مجردی آرامش را از آدم می گیرد .
همه خندیدند . فیروزه خانم گفت : خب سرهنگ این که مشکلی نیست ٬ زن بگیرید تا چراغ خانه تان روشن شود . چرا معطلید ؟
ماکان گفت : شما کسی را سراغ دارید ؟ والله من که از دوستان خیری ندیدم . شاید بتوانم به شما خانم ها امید ببندم تا مگر شما بگردید و ... سپس با نگاهی به سمت من ادامه داد : برایم همسری مناسب انتخاب کنید .
از نگاه بی جایش سرخ شدم . مهتا دقیقا مرا زیر نظر داشت و لبخندی از سر رضایت تحویل من داد .
زمان رفتن ماکان فرا رسید . پدر سوغاتی وی را که چند مجسمه ی بسیار ظریف ساخته شده از عاج فیل بود ٬ به او تقدیم کرد : سرهنگ امیدوارم این بار که به دیدنت می آیم این ها را روی شومینه ی سنگی ات گذاشته باشی . فکر می کنم فقط مناسب آنجا هستند .
ماکان پاسخ داد : باشد دوست عزیز . و سپس افزود : راستی بهادرخان خیلی وقت است که به دیدنم نیامده اید . درست نمی گویم ؟
چرا اما تا تو زن نگیری به خانه ات نمی آیم .
دست بردار مرد . از شوخی بگذر . بعد در حالی که از جا بر می خاست ٬ رو به جمع کرد و گفت : خانم ها آقایان همگی همین آخر هفته شام منزل من دعوت هستید .
مادر و بقیه ی زن ها لب به اعتراض گشودند . زیرا نمی خواستند با نبود کدبانویی در خانه ٬ او به زحمت بیندازند . اما ماکان با اعتراض گفت : این چه حرفی است ؟ اگر زن ندارم خدمتکار پیری دارم که آشپز و مدیر خانه است . دوست دارم یک بار هم بهادر خان و بقیه دوستان با خانواده به منزل من بیایند . باور کنید هر بار که بهادرخان عزیز بدون و خانواده اش به خانه ام می آید واقعا از دستش دلگیر می شوم .
ماکان رفت و من با خوشحالی شبم را به صبح رساندم . پدر همیشه تنهایی به مهمانی های ماکان می رفت .چون او غالبا از آقایان دعوت به عمل می آورد و در مجالسش کمتر زنی دیده می شد .
صبح روز بعد به آموزشگاه رفتم . از چند قبل با آقای پژوهش قرار گذاشته بودم که آن روز از یتیم خانه دیدن کنیم . من با توافق پدر و مادر تصمیم گرفته بودم که تمام حقوقم را به دست موسسه ی یتیمان بسپارم . چون به آن نیاز نداشتم . کلاس که به اتمام رسید در حالی که به سمت در دفتر می رفتم صدای پژوهش توجهم را جلب کرد . خانم زندی کجا می روید ؟ من در ماشین منتظرتان هستم .
با خنده گفتم : من می روم مانتویم را بپوشم . درضمن من با ماشین خودم می آیم .
نه خواهش می کنم امروز با ماشین من بیایید . قول می دهم بعد از دیدار بچه ها شما را به ماشیتان برسانم .موافقید ؟
باشد . مسئله ای نیست .
قبل از سوار شدن لباس ها و هدیه هایی را که برای بچه های یتیم گرفته بودم از صندلی عقب ماشینم به ماشین او انتقال دادم . در طول راه پژوهش با آبی بیکران نگاهش مرا زیر نظر گرفته بود . به محل مورد نظر رسیدیم . ساختمانی قدیمی بود دارای حیاطی بزرگ با درختانی سر به فلک کشیده . اتاق ها در راهروی طویل و باریک رو به روی هم واقع شده بودند .
پرسیدم : بچه ها کجا هستند ؟
در سالن غذاخوری مشغول صرف غذا هستند .
می خواهم اتاق ها را ببیننم اشکالی ندارد ؟
نه اگر مایلید می توانید ببینید .
وارد یکی از اتاق ها شدم . کف ان را موکتی رنگ و رو رفته پوشانده بود و پنجره اش از سطح زمین بسیار فاصله داشت . نور ضعیفی که از پنجره به اتاق می رسید ٬ فضای غم انگیزی ایجاد کرده بود .
بچه ها در این اتاق بدون امکانات بهداشتی و رفاهی سر می کنند ؟ اینجا حتی از نور کافی هم برخوردار نیست .
با سر پاسخ داد : بله .
اما چرا ؟
چون با کمبود بوجه مواجهیم . این موسسه خصوصی است یعنی زیر نظر شخص خودم و با کمک مردم خیر اداره می شود . اما به اندازه ی وسع مالی مان امکانات در ختیار بچه ها می گذاریم . باید بگویم عمدا پنجره ها را در سطح بالایی ساخته ایم زیرا بعضی بچه ها چند بار شبانه فرار کرده اند و ما مجبور به ایجاد تغییر تحول در شکل بنا شدیم . حتی همانظور که می بینید پشت آنها نرده هم وصل کرده ایم .
خدای من دلم برای آنها می سوزد .
خواهش می کنم احساساتی برخورد نکنید . از گوشه ی خیابان ماندن که برایشان بهتر است . این را قبول دارید ؟
درحالی که از شدت ناراحتی اشک در چشمانم حلقه زده بود گفتم : بله درست است . اما من دلم می خواهد برایشان تختخواب و لباس نو تهیه کنم .من در تمام طول زندگی ام عاشق بچه ها بودم .
آقای پژوهش دستمالی از جیبش بیرون آورد تا اشک هایم را پاک کنم و دستور داد سلیمان برود و هدایای بچه ها را تقسیم کند .
هر دو از عمارت خارج شدیم : آقای پژوهش می شود سرپرستی یکی از آنها را به من بدهید ؟
با تعجب به من نگاهی کرد : چه عرض کنم . کار شما بسیار پسندیده است . اما مشکل اینجاست که بچه ها به این محیط عادت کرده اند . ما تا به حال هیچ کدامشان را واگذار نکرده ایم . زیرا نمی توانیم از بین این همه نگاه محزون یکی را انتخاب کنیم .
هنگام سوار شده در ماشین را برایم گشود . هنوز حالم سرجایش نیامده بود . دیدن محیط زندگی بچه ها با ان چهره های معصوم و دوست داشتنی از ذهنم پاک نشده بود . چقدر بین ما و این بچه ها فاصله بود . با خود تصمیم گرفتم تا اخر عمر به این قشر از جامعه کمک کنم .
در تصمیم خود غرق بودم که خنده اش مرا به خود اورد : خانم زندی موافقید امروز ناهار را با من صرف کنید ؟
نه متشکرم در خانه منتظرم هستند .
حواهش می کنم . می خواهم راجع به مسئله ی مهمی با شما صحبت کنم . قول می دهم به مجرد این که ناهار صرف شد ! حرف های من هم به اتمام برسد . زیاد معطلتان نمی کنم .
بلاجبار قبول کردم . اگرچه مصاحبت با مردی مثل او دلشادم می کرد . پرگویی هایش سرم را به درد می اورد . روحیه اش شبیه پسر بچه های شیطان بود . در تمام مدت دو سالی که با هم هماکر بودیم لحظه ای او را اخم الود و گرفته ندیده بودم . همیشه روحیه اش مورد پسند خانم آویش و آقای سعیدی بود .لباس هایش صاف و اتو کشیده بود و بیشتر از رنگ های روشن استفاده می کرد . معلوم می شد در خانواده ای منضبط و اصیل به دنیا آمده است .
*
*
*
ادامه دارد
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |